اون زمانی فهمید که چیه و کیه دید که داره با زندگی دستو پنجه نرم میکنه
که آیا زندگی کنه یا نه ؟؟؟
روز ها شب ها براش شده بودن کابوس
اون موقع تو اوج بدبختیش عاشق میشه
ولی همه فکر میکنن عاشقی برای آدم بزرگاست
چون بزرگن چون عقل دارن چون ......
ولی خوب اون توی 12 سالگی عاشق شد ولی نفهمید تا اینکه به سن 14 رسید
اون پسر با یه مرد عجیب الخلقه دوست شد ولی خوب زندگیش اجازه این دوستی رو نداد
بعد از اون با عشقش یه دوستی به وجود آورد که هیچ کس نمیتونست بهمشون بزنه
تا چند سال بعد که اون داشت میرفت توی 16 یا 17 سالگی
اینم بگم که دور بر اون پسر خیلی ها بودن که فکر میکردن خیلی میدونن وخیلی بزرگن ولی دراشتباه بودن کوچک ترین آدم های روی زمین بودن که دور اون پسر جمع شده بودن و به قول خودشون راهنماییش میکردن
اون پسر همه چیزشو فراموش کرده بود . زندگیش شده بود عشقش
مریضیش رو یادش رفته بود
اون حالا خیلی دوست داشت وخیلی قدرت
چون اون مرد عجیب بهش یاد داد که توی زندگیش چه طوری باشه همیشه برای یه لحظه تمرکز کنه
اون موفق بود توی همه چیز
به جایی رسیده بود که از پدرش بیشتر ثروت داشت
ولی به کسی نگفت
چون دوست نداشت کسی بدونه
ولی یه روزی یه خبری اون رو بهم زد ولی باز هم گفت عشقش نمیتونه اون کار رو کرده باشه که بهش گفتن چون دوستش داشت
غیر از اون کسی رو نداشت که بتونه با هاش حرف بزنه
روزگار خواست که از هم جداشن و اون پسر بدون چون چرا قبول کرد
شب روز براش فرقی نداشت
اون پسر شاد به یه آدم افسرده و گوشه گیر تبدیل شد
به زمین زمان گیر میداد
فقط به زمان فکر میکردکه چه دیر میگذره
تا اینکه دوباره توی یه مهمونی عشقش رو دیدی
دوباره از خود بیخود شد و تاقط اون حرفای اطرافیان نداشت
چند روز بعد از اون مهمونی
خبری بهش رسید که به بیمارستان راهیش کرد
چند تا مرفین به اون زده بودن
تا صبح اون روز که بتونه سر پا باشه
زمانی که چشم هاشو باز کرد بیشتر دوستاش پیشش بودن
چون اون برای همه شون ارضش داشت ولی خودش نمیدونست
حتی اون کسی فکروش رو نمیکرد اون جا بود
از بیمارستان که بیرون اومد گفت بریم بهشت زهرا
همه با هاش مخالف بودن ولی خوب
ولی
توی اون جمع حق با اون بود چون عشقش با اون.......
زمانی
که رسید به بهشت زهرا اول رفت سر خاک یکی از دوستاش که برای هم جون میدادن
اون
بیماری داشت سرطان خون
بعد از
اون که سر خاک رفیقش فاتحه خواند
رفتن
به سمت جایی که آدم هارو میشورن
وقتی
یه سری از آدم هارو دید نتونست روی پای خودش وای سه
ولی به
سختی خودش رو نگه داشت
زمانی
که دورو بر خودش رو نگاه کرد دید که تمام رفقاش
تمام
نامردایی که حالا مرد شده بودناونجا بودن
و توی چشماشون یه حلقه کوچک از اشک جمع شوده بود
وقتی
روی یه تیکه فلز مشکی اسم عشقشو نوشته بودن
دیگه
تاقت نیاورد با تمام وجودش داد زد کسی رو صدا زد که سالها بود فراموشش کرده بود
هر کسی
که اون لحظه اون جا بود به طرف دیودند
ولی
اون دوباره داد زد
توی
داد زدناش یه چیزی گفت
گفت
یادته گفتی هر موقع خواستم برم باهات خدا حافظی میکنمیادته
ولی
کسی جوابش رو نداد
هیچ
کسهیچ کس
اون بی
هوش شد وقتی بیدار شد دید توی خونه یکی از دوستاشه
ساعت 2
بعد از ظهره همون روزه
لباسش
رو پوشید گفت بیریم خونشون
وقتی
رسیدن دم خونه عشقشبغض داشت خفش میکرد
تمام خاطراتشون مثل کابوس جلوی چشماش بود
نتونست
بره توی خونه جلوی در وایستاد پدر عشقش اومد جلوی در زبونشون بند اومده بود
آخه
میدونید چرا توی این چند سال اون پدر عشقش رو ندیده بود ازش شنیده بود ولی ندیده
بودش
پدر
عشقش همون مرد عجیب بود که رفته بود خارج حالا بعد از چند سال برگشته بود برای ختم
دخترش
وقتی
اون پسر دیدش انتظار داشت بزنه توی گوشش ولی اون مرد بغلش کرد گفت خیلی چیز هارو
میدونم
تو
مردی چیزی که تو هستی من نیستم
تو اول
از همه رفقایی داری که حتا منی که 49سالمه ندارم
تو کسی
بودی که وقتی سر طناب زندگی رو دادم دستت تا آخرش رفتی ولی من نه همه اون هارو بتو
گفتم ولی خودم
اون
پسر واقعا خدا دوستش داشت که همه چیز رو براش درست کرد
بد از
اینکه همه اون داستان ها و اون روز های کزایی گذشت از دوست هاش پرسید داستان عشقش
رو
اون هم
براش تعریف کردن:
روز
پنشنبه 2/12/86عشقش با دختر خالش و
خواهرش به سمت شمال راه میفتن
ولی
چون اون پسر با عشقش قطع رابطه کرده بود خبری ازش نداشت
اونها
از جاده چالوش به سمت خود چالوس بودن
توی
جاده دید کمی داشتن چون هوا تاریک بود
زمانی
که پیچ میپیچه اونها نمیبینن و توی غم خودشون غرق بود
ماشین
به ته دره میره و هر کسی که توی اون ماشین بوده میمیره
عشق
اون پسر 2 روز توی کما بوده توی بیمارستان کرج ولی به اون پسر چیزی نگفتن زمانی که
اون پسر این هارو میفهمه با خودش اهد بست اون 2 روزی که عشقش توی کما بوده رو هرسال روزه
بگیره
اون
پسر دیگه همه زندگیش ریخت بهم 2هفته خونه نرفت چون نمیتونست
تمام
وسایلی که متعلق به اون پسر بود و دست عشقش بود رو نگرفت و در اتاق عشقش رو خودش
بست همون شکلی که هست موند
چند
هفته بعد از اون جریان ها به خونشون میره
با
کمال خوشحالی چون نمیخواست مادر پدرش بدونن
فردای
همون روز باهاشون تماس میگیرن که شوهر خالش هم .....
قصاب با
دیدن سگی
که به
طرف
مغازه اش
نزدیک می
شد حرکتی
کرد که
دورش کند
اما
کاغذی را
در دهان
سگ دید.
کاغذ را
گرفت.
روی کاغذ
نوشته
بود "
لطفا ۱۲
سوسیس و
یه ران
گوشت
بدین".
۱۰ دلار
همراه
کاغذ بود.
قصاب که
تعجب
کرده بود
سوسیس و
گوشت را
در کیسه
ای در
دهان سگ
گذاشت.
سگ هم
کیسه را
گرفت و
رفت.
قصاب که
کنجکاو
شده بود
و از
طرفی وقت
بستن
مغازه
بود
تعطیل
کرد و
بدنبال
سگ راه
افتاد..
سگ در خیابان
حرکت کرد تا به
محل خط کشی رسید.
با حوصله ایستاد
تا چراغ سبز شد و
بعد از خیابان رد
شد. قصاب به
دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به
ایستگاه اتوبوس
رسید نگاهی به
تابلو حرکت
اتوبوس ها کرد و
ایستاد .قصاب
متحیر از حرکت سگ
منتظر ماند.
اتوبوس آمد،
سگ جلوی اتوبوس
آمد و شماره آنرا
نگاه کرد و به
ایستگاه برگشت .صبر
کرد تا اتوبوس
بعدی آمد دوباره
شماره آنرا چک
کرد اتوبوس درست
بود سوار شد.
قصاب هم
در حالی که دهانش
از حیرت باز بود
سوار شد. اتوبوس
در حال حرکت به
سمت حومه شهر بود
وسگ منظره بیرون
را تماشا می کرد
.پس از چند
خیابان سگ روی
پنجه بلند شد و
زنگ اتوبوس را زد.
اتوبوس
ایستاد و سگ با
کیسه پیاده
شد.قصاب هم به
دنبالش.
سگ در خیابان
حرکت کرد تا به
خانه ای رسید .گوشت
را روی پله گذاشت
و کمی عقب رفت و
خودش را به در
کوبید.
اینکار را
بازم تکرار کرد
اما کسی در را
باز نکرد. سگ به
طرف محوطه باغ
رفت و روی دیواری
باریک پرید و
خودش را به پنجره
رساند و سرش را
چند بار به پنجره
زد و بعد به
پایین پرید و به
پشت در برگشت.
مردی در را باز
کرد و شروع به
فحش دادن و تنبیه
سگ و کرد. قصاب
با عجله به مرد
نزدیک شد و داد
زد :چه کار می
کنی دیوانه؟ این
سگ یه نابغه است.
این باهوش
ترین سگی هست که
من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به
قصاب کرد و گفت:
تو به این
میگی باهوش؟
این دومین
بار تو این هفته
است که این احمق
کلیدش را فراموش
می کنه !!!
فار ایرانی(talpa streeti)/ موش کور ایرانی (Persian mole)
دوپای فیروز (Allactaga firouzi) جنوب شهرضا وجود دارد و در هیچ جای دیگری دیده نشده خرس
سیاه (Ursus thibetanus gedrosianus) مناطق مرزی بلوچستان ایران با
پاکستان تا میناب و جیرفت ، پاکستان تا ژاپن ، تایلند و جنوب شرقی سیبری شیر
ایرانی (Panthera leo persicus) در ایران منقرض شده(در گذشته پراکندگی
وسیعی از مناطق جنوب و جنوب غربی ایران، تا بوشهر و دشت ارژن واقع در غرب
شیراز داشته است) حدود 350 قلاده از بازمانده های شیر ایرانی در هندوستان
وجود دارد که اغلب آن ها در منطقه حفاظت شده گیر در کتیاور واقع در شمال
غربی هندوستان آهوی کوهی دره شوری (Gazella gazelle dareshourii) جزیره فارور پورپویزپوزه پهن (Neophocaene phocaenoides) عضو راسته نهنگ ها در
ایران در مناطق ساحلی ، تالاب های شور ،رودخانه های بزرگ ، مصب ها و جنل
های حرا واقع در خلیج فارس و دریای عمان. در حال حاظر در مناطق ساحلی
جزیره قشم به خصوص منطقه حفاظت شده حرا . در سواحل پاکستان ، کره ، ژاپن ،
برنئو و جاوه اینا گونه هایی بود که علاوه بر اونایی که گفتی من می شناختم بر طبق درسهایی که خونده بودم امیدوارم به دردت بخوره موفق باشی
در زير ، ۱۰ گونه جانوري که در صورت محافظت نشدن،
احتمالا تا چند سال ديگر منقرض ميشوند را به نقل از
تايم ميبينيد.
لبته نعداد گونههاي در معرض انقراض بيشتر از
اينهاست. يکي از اين گونهها "يوزپلنگ آسيايي"ست که براي ما ايرانيان هم بسيار
حائز اهميت است. زيرا تنها زيستگاه باقيمانده براي اين گونه زيبا، ايران است.
توضيحات بيشتري از يکايک اين جانوران زيبا که همگي بر اثر اقدامات بشري در آستانهي
نابودي قرار گرفته اند.
1.کرگدن جاوهاي (شمار برجاي
مانده: شصت مورد)
محل زيست: اندونزي و ويتنام
2.نهنگ کوتوله خليج
کليفرنيا (شمار برجاي مانده: دويست تا سيصد مورد)
محل زيست: خليج کاليفرنيا
3- گوريل
رودخانه کراس (شمار برجاي مانده: کمتر از
سيصد مورد)
محل زيست: نيجريه و کامرون
رودخانه کراس: رودخانه اصلي نيجريه در جنوب شرقي
آن.
4.ببر سوماترا (شمار برجاي
مانده: کمتر از ششصد مورد)
محل زيست: سوماترا در اندونزي
5.لانگور(نوعي ميمون) سر طلايي
(شمار برجاي مانده: کمتر از هفتاد مورد)
محل زيست: ويتنام
6.راسوي پا سياه (شمار برجاي
مانده: حدود هزار مورد)
محل زيست: جلگههاي آمريکاي شمالي
7.فيل کوتوله برونئي (شمار
برجاي مانده: حدود هزار و پانصد مورد)
محل زيست: شمال برونئي
8.پانداي غول پيکر (شمار برجاي
مانده: کمتر از دوهزار مورد)
محل زيست: چين، برمه و ويتنام
9.خرس قطبي (شمار برجاي مانده:
کمتر از 25 هزار مورد)
10.گربه ماهي غولآساي مکونگ
(شمار برجاي مانده: تنها چند صد مورد)
محل زيست: رودخانه مکونگ* در جنوب شرقي آسيا
*رودخانه مکونگ دوازدهمين رودخانه بزرگ دنيا و هفتمين رودخانه
بزرگ آسياست. اين رودخانه از فلات تبت سرچشمه گرفته و از چين،
تايلند، لائوس، کامبوج و ويتنام ميگذرد.
و
اما يوز آسيايي
در
جهان دو گونه يوزپلنگ وجود دارد که يکي گونه آسيايي
و ديگري گونه افريقايي است. گونه افريقايي
يوزپلنگ در شمال اين قاره پهناور منقرض شده و فقط
محدود به جنوب اين قاره شده است که البته با
برنامههاي مناسب حفاظتي در حال حاضر از نظر جمعيتي
در وضعيت مناسبي است.
اما يوز آسيايي که زماني گستره وسيعي از غرب اين
قاره از سوريه و عربستان گرفته تا هندوستان و
ترکمنستان پراکنده بود از20 سال پيش جز در ايران
منقرض شده است.
مثلا اين گونه در عراق از 1929، کويت 1942 ، هند
1947، قزاقستان 1970، پاکستان 1972، ترکمنستان
1973، عربستان 1973 و عمان 1977 منقرض شده
است .
در حال حاضر يوپلنگ آسيايي فقط به کشور ايران که
40 سال پيش برنامه حفاظتي خود را براي نگهداري
نسل اين حيوان آغاز و از 20 سال پيش تشديد کرد
محدود ميشود به همين دليل است که امروزه به يوز
آسيايي يوز ايراني نيز گفته ميشود.
اما اين روزها در 5 منطقه مرکزي کشور که احتمالا 80 درصد
يوزهاي آسيايي را در خود دارد مشاهده اين گونه گزارش شده است:
1- پارک ملي کوير مرکزي - آفريقاي کوچک واقع در استان سمنان-
جمعيت براورد شده: 4 تا 6 قلاده.
2- پارک ملي پناهگاه حيات وحش و ذخيرگاه زيست کره خارتوان
واقع در استان سمنان، جمعيت براورده شده: 10 تا 14 قلاده.
3- پناهگاه حيات وحش نايبندان طبس واقع در شمال شرق استان يزد،
برآورد جمعيت يوزپلنگ: 12 تا 15 قلاده.
4- منطقه حفاظت شده بافق واقع در استان يزد، جمعيت برآورد شده: 4
تا 6 قلاده.
5-منظقه شکار ممنوع دره انجير واقع در استان يزد، جمعيت برآورده
شده: 3 تا 5 قلاده.
با اين حساب
آمار يوز آسيايي را در ايران گاهي بين 50 تا 60 قلاده و در کل کمتر از 100 قلاده عنوان کردهاند.
سلام فکر کنم این ایمیل رو بعضیا دارن ولی من هم میزارم تا اون هایی که ندارنن ببینن
این عکسها اشک هزاران نفر را ریخت ( عکس هایی از طبیعت وحشی)
بعد از اینکه متوجه میشه شکارش باردار بوده، اول بچه رو نجات میده، بعد هم فکر کنم بخاطر این کارش دق کرده ومرده، اینا حیون هستن اما ما ها که آدمیم اینقدر راحت آدم میکشیم و این همه کار میکنیم که ماشالا افتخار هم میکنیم.
ناگهان چه زود دير مي شود حرف هاي ما هنوز نا تمام تا نگاه مي كني وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي پيش از آنكه باخبر شوي لحه عزيمت تو ناگزير ميشود آي.... اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان چقدر زود دير ميشود
عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست.
من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار امدنش نشستم وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن است مثل تنها مردن
قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید قلبی که جواب بدهد قلبی برایه من قلبی برای انسانی که من میخواهم....
پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و.............
می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!! مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود.
یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی ... بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن ... میدونی؟ میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمیبینی که سریع می برم ... نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه میگی.. من شلوارک پامه ... دستمو میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی ... تو بغلم کردی ... میبینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم ... میبینی نامنظم نفس میکشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! میبینی هر چی محکمتر بغلم میکنی سردتر میشم ... میبینی دیگه نفس نمیکشم ... چشماتو باز میکنی میبینی من مردم ... میدونی؟
من میترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم میگیرهها ! بعدش تو همون جوری وسط گریههات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی تمام مشکلم اینه کهحرفامو نمی فهمی منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی دروغ بود اینکهمی گفتی تو هم محو گل یاسی من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو تو چهمردابی افتادم یه عمره با دو دست تو من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم من دیوونه رو باش که به پای چشمتو سوختم ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم من دیوونه رو باش کهواسه عهدت قسم خوردم باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،واست مردم من دیوونه رو باش که بهاخمای تو خندیدم همش یک گل تو باغچم بود اونم آخرواست چیدم من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم شکستی قلبمو اماندیدی رنگ فریادم من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم خوشی رو توخودم کشتم ، ولی با چشم تو موندم من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو چهقد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو من دیوونه رو باش که خیال کردم تومجنونی تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ، نه می دونی من دیوونه رو باش کهقد دنیا دوست دارم نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم من دیوونهرو باش که واست خوندم چه قد ساده تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده مندیوونه رو باش که نشستم منتظر ،رسوا زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی چه قدر دیوونه ای راستی ،چه قددیوونه ام راستی منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم زدی تیر وتوی ذوقم نداشتی حوصله بازم من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم چهقدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم من دیوونه رو باش که ،درستهخیلی دیوونم جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم اینم یه نامه ی ابری ،به امضای یه دیوونه فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه